دکتر علی شریعتی
من رقص دخترکان هندی را بیشتر از نماز
پدر و مادرم دوست دارم
چون آنها با عشق و علاقه می رقصند
اما پدر و مادرم
از روی عادت نماز می خوانند.
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد:
«اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...
و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول
خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند».
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه
در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند
كه گويي هرگز نزيسته اند».
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت...
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
«اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد.
تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است
كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
«اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند».
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند».
«اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن
است ساليان سا ل زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند».
«ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است».
«اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز
نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند».
«اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند».
«اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند».
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم».
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» ....
خدا لبخندي زد و گفت: «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم« هميشه».....
؟؟؟
پيـرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد ، در راه با يک ماشيـن تصادف کرد و آسيب ديد .
عابرانی که رد ميشدند به سرعت او را به اوليـن درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پيـرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند : بايد ازت
عکسبـرداری بشه تا جايی از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه.
پيـرمرد غمگيـن شد، گفت عجله دارد و نيازی به عکسبـرداری نيست .
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
پيـرمرد گفت : زنـم در خانه سالـمندان است. هر صبح به آنـجا ميـروم و
صبحانه را با او ميخورم ، نميخواهم دير شود !
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبـر می دهيم.
پيـرمرد با اندوه گفت : خيلي متأسفم ، او آلزايـمر دارد ، چيزي را متوجه نـخواهد
شد! حتی مرا هم نـمی شناسد !
پرستار با حيـرت گفت: وقتی که نـمی داند شـما چه کسی هستيد،
چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او می رويد؟
پيـرمرد با صدايی گرفته، به آرامي گفت : اما من که می دانـم او چه کسی است ...!
هر کجا هستی باش.... اما باش
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توی تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را باور كن . . .
تست هوش
ازبچه های کودکستان سوال زیر پرسیده شد:
«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت میکند؟»

به دقت به شکل نگاه کنید.
جواب سوال بالا را میدانید؟
تنها دو جواب وجود دارد: «چپ» یا «راست»
دربارهاش فکر کنید ....
هنوز نمیدانید به کدام طرف حرکت میکند؟
عیب نداره! بیشتر فکر کنید ! حتما ارزشش را دارد!
اگر باز هم نفهمیدید .....ما به شما میگوئیم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تمام بچه کودکستانیها جوابشان این بود: به طرف چپ.
وقتی از آنها پرسیده شد: «چرا فکر میکنید که اتوبوس به طرف چپ
حرکت میکند؟»
میدانید چرا؟ فکر کنید!
.
.
.
.
.
.
.
.
جواب همهشان این بود: «چون درب اتوبوس دیده نمیشود.»
خجالت کشیدید، مگه نه؟
یلدات مبارک دوست من
محفل آریایی تان طلایی دلهاتان دریایی
شادیهاتان یلدایی
مبارک باد این شب اهورایی
این شعر دزدیه "اولین دزدی در تاریخ وبلاگ نویسیم"
از روزهای نخست فروردین زیاد شنیده ایم !!!
نوروز یاد آزادگی هاست ...
یاد جمشید
یاد مصدق
یاد همه ی آزادی خواهان!
شعار و تلقین های امید دهنده
حرف های بیهوده زدن
آرزوهای تو خالی برای هم کردن!
سال نو هم روزهاش همان روزهای امسال است با این اختلاف که ماه اول سعی می کنیم متفاوت نشون بدیم اما تا آخر سال که نمیتونیم خودمون رو گول بزنیم.
باز هم چند سوال احمقانه!
اندوخته ی امسال چه بود: افزایش حساب بانکی؟ماشین ؟ فرش؟ یادگاری ولنتاین؟یا کتاب؟
هیچ نمی گویم٫ به قول... سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
آخرین دست نوشته های ۸۶ را فقط تایپ می کنم فقط همین.
آدمهای اطراف یخ زده اند
لیوان نسکافه کنار دفتر دست نوشته ام
روزهای برفی زمستان را گوشزد می کند
شاید اینروزها سردتر از برف دی ماه باشد.
لیوان نسکافه در دست!
شعر های شاملو هم زخم را تازه تر می کند
و
مثنوی هم فقر را توجیه!
پاییز
زمستان
من
تمام می شویم
و از ما جز چند تقویم خاک خورده
و چند دست نوشته باقی نخواهد ماند.
آه!آسفالت های شب بارانی
کوچه های خلوت دلتنگی
کجایید؟
فریادتان میزنم.
طالع بینی اسم
طالع بینی انسانها و شناخت خصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!!
توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب
.
الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.
ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.
ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است
د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد
ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد
و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند
ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود
ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد
ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد
ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد
خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود
ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است
س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید
ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است
ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد
ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است
ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند
ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند
ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند
غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد
ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد
ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند
ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد
ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد
م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند
ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند
ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد
سهراب معناي ناب تنهايي است
مسافر از اتوبوس پياده شد /
چه آسمان كثيفي !/
تنفسش پر از هواي غربت بود/
- هاي از كجا آمده اي ؟/
- اهل كاشانم اما ،شهر من كاشان نيست/
شهر من گم شده است /
من به آغاز زمين نزديكم... /
.... مرد قهقهه زد..... برو ديوانه ... /
كودكي بادكنك در دستش تركيد /
بچه ها خنديدند/
كودك به جلو آمد و گفت /
آدامس سيگار بادكنك دارم /
- من به سيبي خوشنودم /
و به بوييدن يك بوته ي بابونه /
من به يك بستگی پاك قناعت دارم /
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد /
و نمي خندم اگر فلسفه اي ماه را نصف كند/
نيشخندي زد پسرك ،بعدش گفت /
آدامس ،سيگار ، بادكنك دارم/
.... چه غريب است اين مرد ! /
جنس اين مردم نيست/
با خودش گفت : حماقت كردم من /
به مهماني دنيا رفتم/
چاره اي نيست /
گشتي زد و برگشت به شهر/
باز آمد و مي گفت : /
چيزها ديدم روي زمين /
من خري را ديدم يونجه را مي فهميد/
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير/
موزه اي ديدم دور از سبزه /
مسجدي دور از آب /
و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي ،خاك از شيشه ي آن پيدا بود/
شهر پيدا بود/
رويش هندسي سيمان آهن سنگ/
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد/
كودكي هسته زردآلو را ،روي سجاده بي رنگ پدر تف مي كرد/
..... مرد برگشت به شهر /
دختري گفت : غريبي در شهر ، به كجا خواهي رفت؟ /
- هر كجا هستم باشم /
آسمان مال من است /
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است/
چه اهميت دارد ،گاه اگر مي رويند قارچ ها غربت؟ /
مرد رفت در خانه ي دوست /
خانه دوست كجاست ؟ /
نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است/
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است/
مرد در خانه ي دوست ، با نگار از كتابي از جنس بلور خاطراتش را وسعت داد/
و مسافر نوشت : /
زندگي چيزي نيست كه لب طاغچه ي عادت از ياد من و تو برود /
من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيباست /
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد/
چشم ها را بايد شست /
جور ديگر بايد ديد/
رخت ها را بكنيم /
آب در يك قدمي است/
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت /
و نپرسيم كجاييم ،بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را /
و نترسيم از مرگ /
مرگ پايان كبوتر نيست/
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت/
و مسافر نوشت /
مرگ رنگ را ياد آور شد ، /
زندگي خواب ها را به تصوير كشيد ،/
آواي آفتاب را نگاشت ،/
از صداي پاي آب گفت بالاخره از مسافر و مسافر ها .../
حجم سبزي حس كرد تا رسيد به ما هيچ ما نگاه.../
دنگ دنگ ساعت گيج زمان در شب عمر /
مي زند پي در پي زنگ /
يادم آمد مي گفت : قايقي خواهم ساخت ،دور خواهم شد از اين خاك غريب ....
مسافر خسته بود و مي ترسيد/
مي گفت: /
صدا كن مرا /
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم/
من از سطح سيماني قرن مي ترسم/
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از اصطكاك فلزات /
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا/
و آن وقت /
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد /
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد /
بگو چند مرغابي روي دريا پريدند ، /
در آن گيرو داري كه چرخ زره پوش ،روي روياي كودك گذر داشت/
صدا كن مرا .... /
و روياي او شد حقيقت /
چه كسي بود صدا زد سهراب ؟ /
- بايد امشب بروم... /
- من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم/
- حرفي از جنس زمان نشنيدم /
- هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود/
- كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد/
- هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت/
- بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم/
- وبه سمتي بروم /
- رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند/
- يك نفر باز صدا زد سهراب! /
- اول ارديبهشتي بود /
- رفت سهراب /
- مردمان گفتند: وه شاعر ديوانه ي تنها رفت/
- نه ، مرد ناب رويا رفت /
آدرسي داد به آن ها كه گل سوسن را مي فهمند/
به سراغ من اگر مي آييد /
پشت هيچستانم /
پشت هيچستان جايي است /
آدم اينجا تنها است /
و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاري است/
به سراغ من اگر مي آييد /
نرم و آهسته بياييد /
مبادا كه ترك بردارد /
چيني نازك تنهايي من....
افسانه نارسیس
در سالهای دور جوانی زیبا بنام نارسیس زندگی میکرد، چهره او آنقدر زیبا بود
که همه دختران دهکده عاشقش بودند. نارسیس بسیار مهربان بود
و آوازه زیبایی و خوبی اش در همه جا پیچیده بود.
او روزی در جنگل در کنار برکه ای پر از آب نشست تا آبی بنوشد،
آب برکه آنقدر شفاف بود
که نارسیس توانست صورت خود را بخوبی در آن ببینده، آه چقدر زیبا...

و نارسیس عاشق خودش شد، او آنقدر در کنار برکه نشست
و به چهره زیبایش خیره شد که از خستگی خوابش برد و رون برکه افتاد
و غرق شد. وقتی مردم دهکده جسدش را پیدا کردند در جایی که غرق شد
ه بود گل زیبایی روییده بود که آنرا نارسیس (نرگس) نامیدند.
(نارسیسم بمعنای خودشیفتگی نیز از همین افسانه گرفته شده است)
راز زندگی
كسی كه به اميد شانس نشسته باشد، سالـها قبل مرده است.
اگر جلوی اشتباهات خود را نگيريد،
آنـها جلوی شـما را خواهند گرفت.
اينكه ما گمان میكنيم بعضی چيزها مـحال است،
بيشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشيم .
آنچه شـما درباره خود فكر می كنيد، بسيار مهمتر
از انديشه هايی است كه ديگران درباره شـما دارند.
اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نـخواهی رسيد.
اگر خود را برای آينده آماده نسازيد، بزودی متوجه
خواهيد شد كه متعلق به گذشته هستيد.
وقتی زندگی چيز زيادی به شـما نـمی دهد بـخاطر اين است
كه شـما چيز زيادی از آن نـخواسته ايد.
بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند،
گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند ،
اما بعضي عشق ها عميق است و ملايـم ،
چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد
خداجونم خیلی دوست دارم....خدایا شکرت...
روزی مردی خواب عجیبی دید. او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه
میکند.هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را
داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و
دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت
مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي
خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است!!!
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب
شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟
بغض عشق
خسته ام از بغض کهنه ی عشق
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه که به یاد تو قانعم
می تونم بگذرم از شکوه هام
باورش سخته برام ولی من
می رم و چیزی ازت نمی خوام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق می مونه از تو برام
بغض من وا نمی شه تو صدام
خدایا یه دریا گریه می خوام
نفهمید اون که باید می دونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
بغض عشق مونده هنوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمی خوام
عاشقت بودم و ازعاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بی درد نیاسوده ام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
نگاه بی جواب
در انتظار چیستی؟؟؟
اینجا هنوز تاریکی است
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست
وقتی دریچه مسدود است...
* * * * *
بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند
* * * * *
مردم اغلب تنهايند زيرا به جاي پل ديوار ميسازند.
* * * * *
خدا در همین جاست... این ما هستیم که برای
قدم زدن به بیرون رفته ایم.
* * * * *
با یه شکلات شروع شد
من یه شکلات گذاشتم تو دستش,اونم یه شکلات
گذاشت تو دستم، من بچه بودم,اونم بچه بود
سرمو بالا کردم,سرشو بالا کرد. دید که منو
میشناسه خندیدم.
گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ؟ خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره
گفت: باشه.تا پس از مرگ
گفتم: نه, نه, نه, نه, تاااااا نداره
گفت: قبول.
تا اونجا که همه دوباره زنده میشن,یعنی تا زندگی
پس از مرگ بازم با هم دوستیم,تا بهشت, تا جهنم,
تا هر کجا که باشه, من و تو با هم دوستیم.
خندیدم و گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد
یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.
اما من اصلا براش تا نمی ذارم.
نگام کرد.
نگاش کردم.
باور نمی کرد.
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما" تا"
داشته باشه.
دوستی بدون" تا" را نمی فهمید
.
گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.
گفتم:باشه,تو بذار.
گفت:شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم یه
شکلات مال تو یکی مال من.باشه؟ گفتم:باشه.
هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش.اونم یه
شکلات می ذاشت تو دست من.
باز همدیگرو نگاه می کردیم.یعنی که
دوستیم,دوست دوست.
من تندی شکلاتمو می ذاشتم تو دهنم تند میمکیدم
می گفت:شکمو,تو دوست شکموی منی و
شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه قشنگ.
می گفتم:بخورش.
می گفت:تموم میشه.می خوام برای همیشه باقی
بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومو نمی
خورد.من هم می خوردم.
گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورند یا
کرما.اونوقت چیکار می کنی؟؟
گفت:مواظبشون هستم.می خوام نگهشون دارم تا
موقعی که با هم دوستیم.
من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم: نه, نه,
دوستی که تا نداره...
یک سال, دوسال, چهارسال, هفت سال, ده سال,
بیست سال شده...
اون بزرگ شده.منم بزرگ شدم
من همه ی شکلاتامو خوردم.اون همه ی شکلاتاشو
نگه داشته.
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه.می خواد بره,
بره اون دور دورا.میگه زود بر می گردم. من که می
دونم بر نمی گرده.
یادش رفت به من شکلات بده!!!
من که یادم نرفته...
یه شکلات گذاشتم توی این دستش, گفتم:این مال
خوردنه.
یکی گذاشتم توی اون دستش, گفتم: اینم برای
صندوق کوچیکت.
یادش رفته بود صندوق داره برای شکلات,هر
دوتاشو خورد.
خندیدم.میدونستم دوستی من" تا" نداره.میدونستم
دوستی اون "تا" داره, مثل همیشه.
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم,اما اون هیچ
کدومشو نخورده.
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می
کنه؟؟؟
حکایتی از دو دوست...
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می
کردند. بین راه سر موضوعی
اختلاف پبدا کردند و به مشاجره پرداختند.
یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد .
دوستی که سیلی خورده بود سخت
آزرده شد ولی بودن آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان
نوشت:
امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی
رسیدند. تصمیم گرفتند
قدری آنجا بمانند و کنار رودخانه استراحت کنند. ناگهان
شخصی که سیلی خورده بود،
لغزید و در رود افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به
کمکش شتافت و او را نجات
داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره
ای سنگی این جمله را حک کرد:
امروز بهترین دوستم، مرا نجات داد.
دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو
را آزردم، تو آن جمله را روی
شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره
حک می کنی؟
دیگری لبخند زد و گفت:
وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شنهای صحرا
بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را
پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید
آن را روی سنگ حک کنیم تا
هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد...

گفتی . . . گفتم . . .
گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ توگفتم همین گفتی همین
گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثله بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن می زدم
قلعه دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هر چی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

این است حکایتی از تو...
چه کسی می داند
که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی...؟؟؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایی...
پیله ات را بگشا...
تو به اندازه یک دنیایی
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد هزار خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت، دل خواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشمهایت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب،
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من می گفتی:
از این عشق حذرکن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرهیدم، نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دامان تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فروریخت،
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لغزید، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی... ،من از آن کوچه گذشتم.
من....برای....تو....
تو را به جای تمام کسانی که نمی شناخته ام
دوست دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست دارم
تو را به جای عطر نان گرم و برای نخستین گلها
دوست دارم
تو را به خاظر دوست داشتن دوست می دارم

گریه شبانه من
بگذار گریه کنم ....نه برای تو....؟
برای عشق که مرده
است بگذار گریه کنم ...نهبرای تو....؟
برای صداقت که کمرنگ شده است
بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟ برای
ارزوها که ازبین رفته اند
بگذار گریه کنم...نه برای تو...؟
برای غم ها که یکنواخت شده اند
بگذار گریه کنم...نه برای تو..؟
برای محبت ها که ساکت شده اند
در نبود عشق تو...
ساکن کليسا ميشوم
ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم
آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح
يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

رؤیای زودگذر
رؤیای تو
تبسم معصومانه ای بود از ترانه های بهاری
افسوس...
که زود ذهن پنجره در در عشق خزان بارانی شد
و چه زود دستانت زمستانی شد
وقتی من در باور رؤیای تو گم شدم
انگار پاییز و باران، عشق و ترانه، همه بهانه ای بیش نبود
برای از دست دادن تو...
کاش کودک بود...
کاش کودک بودم تا بزرگترين
شیطنت زندگی ام نقاشی
روي ديوار بود ،
اي کاش کودک بودم تا از ته دل
مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم
همواره تبسمي تلخ بر
لب داشته باشم ،
اي کاش کودک بودم تا
در اوج ناراحتي
و درد با يک بوسه
همه چيز را فراموش مي کردم
فاصله
فاصله يه حرف سادس، بين ديدن و نديدن
بگو صرفه با کدومه، شنيدن يا نشنيدن ؟
ما ميخواستيم از درختا کاغذ و قلم بسازيم
بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم
آينه ها اونجا نبودن تا ببينيم که چه زشتيم
رو درخت با نوک خنجر «زنده باد درخت» نوشتيم
زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد
شايد اين جمعه بيايد ...

شايد اين جمعه بيايد شايد ...
پرده از چهره گشايد شايد ...






