برای آرزوهایم که مرده اند...سکوتی می کنم بلندتر از فریاد
سلام به همه دوستای عزیز خودم. گفتم بعد از مدتی عاشق پیشگی تیریپ غم و اندوه رو بزاریم کنار و تا یه مدت شاد زندگی کنیم. شما چی... شادین یا عاشق؟؟؟ بیخیال دنیا و هر چی عشقه و هر چی عاشقه... پس داستان زیر رو حتما بخونین و از ته قلب بگید خدایا شکرت و سپاسگزار باشید ازش... از اونی که هیچوقت ما رو فراموش نمی کنه... روزي مردي خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است!!! مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر...!
+
پنجشنبه 27 تیر1387زمان گذر 2:12 ***نرگس***
|

خسته ام از بغض کهنه ی عشق
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه که به یاد تو قانعم
می تونم بگذرم از شکوه هام
باورش سخته برام ولی من
می رم و چیزی ازت نمی خوام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق می مونه از تو برام
بغض من وا نمی شه تو صدام
خدایا یه دریا گریه می خوام
نفهمید اون که باید می دونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
بغض عشق مونده هنوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمی خوام
عاشقت بودم و ازعاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بی درد نیاسوده ام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
+
جمعه 21 تیر1387زمان گذر 3:36 ***نرگس***
|

در انتظار چیستی؟؟؟ اینجا هنوز تاریکی است تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است... * * * * * بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند * * * * * مردم اغلب تنهايند زيرا به جاي پل ديوار ميسازند. * * * * * خدا همین جاست...در خانه است این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم. * * * * *
+
جمعه 14 تیر1387زمان گذر 1:46 ***نرگس***
|

من یه شکلات گذاشتم تو دستش,اونم یه شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم,اونم بچه بود سرمو بالا کردم,سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه خندیدم. گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ؟ خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره گفت: باشه.تا پس از مرگ گفتم: نه, نه, نه, نه, تاااااا نداره گفت: قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده میشن,یعنی تا زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم,تا بهشت, تا جهنم, تا هر کجا که باشه, من و تو با هم دوستیم. خندیدم و گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. اما من اصلا براش تا نمی ذارم. نگام کرد. نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما" تا" داشته باشه. دوستی بدون" تا" را نمی فهمید. گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم:باشه,تو بذار. گفت:شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه؟ گفتم:باشه. هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش.اونم یه شکلات می ذاشت تو دست من. باز همدیگرو نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم,دوست دوست. من تندی شکلاتمو می ذاشتم تو دهنم تندوتند می مکیدم. می گفت:شکمو,تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه قشنگ. می گفتم:بخورش. می گفت:تموم میشه.می خوام برای همیشه باقی بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومو نمی خورد.من هم می خوردم. گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورند یا کرما.اونوقت چیکار می کنی؟؟ گفت:مواظبشون هستم.می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با هم دوستیم. من شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم: نه, نه, دوستی که تا نداره... یک سال, دوسال, چهارسال, هفت سال, ده سال, بیست سال شده... اون بزرگ شده.منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خوردم.اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب تا خداحافظی کنه.می خواد بره, بره اون دور دورا.میگه زود بر می گردم. من که می دونم بر نمی گرده. یادش رفت به من شکلات بده!!! من که یادم نرفته... یه شکلات گذاشتم توی این دستش, گفتم:این مال خوردنه. یکی گذاشتم توی اون دستش, گفتم: اینم برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود صندوق داره برای شکلات,هر دوتاشو خورد. خندیدم.میدونستم دوستی من" تا" نداره.میدونستم دوستی اون "تا" داره, مثل همیشه. خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم,اما اون هیچ کدومشو نخورده. حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه؟؟؟
+
دوشنبه 27 خرداد1387زمان گذر 23:35 ***نرگس***
|

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پبدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بودن آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار رودخانه استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در رود افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم، مرا نجات داد. دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟ دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد... 
+
چهارشنبه 15 خرداد1387زمان گذر 17:39 ***نرگس***
|

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین
گفتی خداحافظ توگفتم همین گفتی همین
گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر می زدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثله بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن می زدم
قلعه دل اسب غرور لشکر تارو مار عشق
دادم به ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هر چی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

+
جمعه 3 خرداد1387زمان گذر 15:14 ***نرگس***
|

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود، تنهایی...؟؟؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی... پیله ات را بگشا... تو به اندازه یک دنیایی
+
دوشنبه 16 اردیبهشت1387زمان گذر 17:36 ***نرگس***
|

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید عطر صد هزار خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت، دل خواسته گشتیم تو همه راز جهان ریخته در چشمهایت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من می گفتی: از این عشق حذرکن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرهیدم، نگسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دامان تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فروریخت، مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لغزید، ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی... ،من از آن کوچه گذشتم.